تبليغاتX
سایت نیازمندیها X
معلم

معلم

 

 

این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت :

بر در میکده ای با دف و نی ؛ ترسایی

 

گر مسلمانی از این است که حافظ دارد

وای اگر از پس امروز بود فردایی

 

و این گونه از مکر آنان نجات یافت .  حافظ دیگر نمی توانست در شیراز زندگی کند ، هوای شیراز برای او خفقان آور شذه و سینه ی او را می سوزاند ، دلش می خواست از آن محیط پر از نیرنگ و تزویر بگریزد و برای مدتی شاه ا به حال خود واگذارد .

شعرهای این دوره ی زندگی حافظ مملو از حس گریز و شوق سفر است :

چل سال بیش رفت که من لاف می زنم

وزچاکران پیر مغان کمترین منم

هرگز به یمن عاطفت پیر می فروش

ساغر تهی نشد زمی صاف و روشنم ...

 

آب و هوای فارس عجب سفله پرور است

کو همرهی که خیمه از این خاک برکنم ؟...

حافظ مفلس و تنگ دل سرانجام به سوی یزد راهی شد. حاکم یزد شاه یحیی پسرعمو و داماد شاه شجاع مردی خسیس و کوتاه فکر بود و با هیچ کس روراست نبود .

اما حافظ در یزد نیز در دل سلطان یحیی جایی نداشت ، غزلی سرود با مطلع :

 

دانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدن

درگوی او گدایی ، بر خسروی گزیدن

 

ازجان طمع بریدن آسان توان ولیکن

از دوستان جانی ، مشکل توان بریدن ...

 

گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیی

یارب به یادش آور ، درویش پروریدن!

 

اما این غزل نیز دل او را نسبت به حافظ نرم نکرد ، حافظ نه جایی برای ماندن داشت و نه روی بازگشت به شیراز .

بیش از یک سال از سفر حافظ می گذشت و او دیگر نمی توانست در آن دیار غریب زندگی را تحمل کند ، پس از دوسال دربه دری و غربت از یزد بیرون رفت . شاعر افسرده و غمگین با کاروان وزیر شاه شجاع قصد بازگشت به شیراز کرد درحالی که از بدخواهان خود در شیراز بیم ناک بود :گر از این منزل ویرانه به سوی خانه روم/دگر آن جا که روم عاقل و فرزانه روم. ...

اما با رسیدن حافظ به شیراز فرستاده ی قاضی شهر در به در به دنبال حافظ می گشت و او به خانه ی وزیر پناه برد و در غزلی این گونه از شاه عذرخواهی می کند :

 

دارم امید عاطفتی از جناب دوست

کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست

 

دانم که بگذرد زسر جرم من که او

گرچه پری وش است ولیکن فرشته خوست

 

حافظ بد است حال پریشان تو ولی

 بر بوی زلف یار پریشانی ات نکوست

به درستی روشن نیست که حافظ چگونه از این گرفتاری رهایی یافته است . خبر درگذشت شاه محمد از دیگر اتفاقاتی بود که در این روزگار واقع شد و شاه شجاع به  بهانه ی سوگواری بر برادر با سرودن این دو بیت بساط سوگواری بر برادر را بر پا کرد و لباسی سیاه پوشید :

محمود برادرم ، شه شیرشکن

می کرد خصومت از پی تاج و نگین

 

کردیم دوبخش تا بیاساید خلق

او زیر زمین گرفت و من روی زمین

 

شاه شجاع بر تخت پادشاهی اصفهان نشست و چنان برخود مغرور گشت که از پدر یادی نمی کرد و حتی نامه ای برای او ننوشت . اکنون حافظ در پنجمین دهه از عمر خویش بود ، پنجاه سال تحمل سختی و تنهایی ولی با همه ی این ها راضی و خرسند بود :

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل

شاید که چو وابینی خیر تو دراو باشد

درگیری های شاه شجاع با برادرانش و پسر عمویش شاه منصور روزگاری تلخ برای مردم رقم می زد ؛ حافظ سوخته جان دیگر آن شاعر پیشین نبود  ، حالا دیگر با ننشانه های پیری فردی ژرف اندیش و فرزانه بود که حس مرگ جان شیرین او را تهدید می کرد .

هولناک ترین فاجعه ی روزگار حافظ ظهور تیمور بود . غول بی یال و دمی که از دیار سمرقند سر برآورده بود . تیمور شاهزاده نبود بلکه فرزند شترچرانی بود که با خون دل روزگار نوجوانی خود را می گذراند و به همین دلیل به راهزنی روی آورد و در یکی از دزدی های خود توسط چوپانی مورد حمله قرار گرفت و یک دست و پای خود را از دست داد  ، اما با همین دست و پای لنگ به فکر رسیدن به حکومت بود و چنین نیز شد.و اکنون پس از به حکومت رسیدن و فرمانروایی بر سرزمین ترک نشین قصد ایران داشت . او مردی بود با سری بزرگ و پیشانی بلند ، دست و پایی شل و چشم هایی که هم چون شمع جرقه می زد ، او علاقه ی عجیبی به تاریخ داشت و تاریخ بیگانگان را بهتر از خود آن ها می دانست ، با همه ی این احوال گاه و بی گاه به پابوس مردان زاهد می شتافت . اتز آن ها می خواست برایش دعا کنند تا خداونتد او را بر همه ی شاهان پیروز گرداند . از مسلمانی اش همین بس که یک قرآن هفده منی همیشه پیشاپیش سپاهش در حرکت بود . شاه شجاع با تیمور از در آشتی درآمد و روزگار خود را بیمه کرد . حافظ در این دوران حال خوشی نداشت امیدی هم به شاه خوبانش نداشت . ترس از تیمور در دل و جان شاه شجاع ریشه دوانده بود تا آن جا که به بستر بیماری افتاد و به میگساری روی آورد .

احساس می کرد دیر یا زود سفر اخرت را شروع می کند پس به یاد بیچارگان افتاد و قاریان بسیاری اطراف خود جمع کرده بود که شبانه روز قرآن بخوانند .و در یکی از همین روزها شاعر فراموش شده و دردمند را بر بالین خود خواند تا از او دلجویی کند . و حافظ آخرین مدحیه خود را برای او سرود:

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

وجود نازکت آزرده ی گزند مباد

سلامت همه آفاق در سلامت توست

به هیچ عارضه ، شخص تو دردمند مباد ...

شعر حافظ نوشداروی پس از مرگ بود چرا که کار شاه دیگر تمام بود و در حالی که کوله بار زندگی اش پر از قدرت تلنبار شده و آغشته از گناه بود در بیسست و دوم شعبان 786  برای همیشه چشم فروبست و به دیار باقی رفت . حافظ در سوگ او تنها دوبیت سرود که نشانی از سوگواری و اندوه در آن نبود :

رحمان لایموت چو آن پادشاه را

دید آن چنان کزو عمل الخیر لایفوت

جانش غریق رحمت خود کرد تا بود

تاریخ این معامله «رحمان لایموت»

بالاخره دوستی بیست و هفت ساله ی حافظ و شاه شجاع به پایان رسید. .

هرچند حافظ نیز در سال های پایانی عمر خود بود اما هنوز همان شاعر رندو خراباتی بود که وسعت و اوج تخیلش به آسمان پهلو می زد .

 

پس از مرگ شاه شجاع پسرش سلطان زین العابدین به تلافی ویران کردن باغ های اطراف کازرون به سوی سپاه سلطان منصور حمله برد اما به او نرسید و به شیراز بازگشت و آن چنان در پی جنگ نکرده به خود مغرور گشته بود که حافظ در غزلی زبان به پند و سرزنش او گشود:

 

خوش کرد یاوری ، فلکت روز داوری

تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری

 

آن کس که اوفتادخدایش گرفت دست

گو برتو باد تا غم افتادگان خوری

 

در کوی عشق شوکت شاهان نمی خرند

اقرار بندگی کن و اظهار چاکری  ...

افسوس که جوان مغرور به این شعر وقعی ننهاد . وباردیگر حافظ زبان به طعن گشود:

 

الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور

پدر را باز پرس اخر کجا شد مهر فرزندی

 

جهان پیر رعنا را ترحم در جبلّت نیست

زمهر او چه می پرسی ، درو همت چه می بندی ..

سال های پایانی عمر شاعر با بلا و آشوب همراه بود ، اما شاعر جهان دیده همان گونه که حقارت های زندگی را تاب نمی آورد ، مرگ را نیز حقیر می شمرد ، او عقیده داشت عشق می تواند مرگ را از پای درآورد . در شعرهای ازل را با ابد پیوند می داد تا جاودانگی را به تصویر بکشد.

با حضور تیمور در نزدیکی شیراز مردم شیراز و حافظ حال عجیبی داشتند ؛ از خاندان مظفری دل زده بودند و با شنیدن آوازه ی تیمور و قتل و خونریزی های او نیز بیمناک بودند حافظ پیش از رسیدن تیمور غزلی را که در آن از بی وفایی ترکان سمرقند گفته بود رندانه دست کاری کرد تا گزک به دست دشمن ندهد :

به خوبان دل مده حافظ، ببین آن بی وفایی ها

که با خوارزمیان کردند ترکان سمرقندی

که پس از دست کاری به این صورت سروده شد:

به شعر حافظ شیراز می رقصند و می نازند

سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی ..

 

با ورود تیمور به شیراز مردم به پیشوازش رفتند و هدیه دادند ؛ اما حافظ به سبب ناداری از رفتن سر باز زد و تیمور خود او را به نزد  خود خواند و به او گفت : «ای شاعر من با شمشیر خود سراسر جهان را به ویرانی کشیده ام تا سمرقند و بخارا را آباد کنم ، آن گاه تو آن دو شهر را به خال هندو بخشیده ای »

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را / به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

و حافظ با حاضر جوابی گفت: «ای امیر من به خاطر همین بخشش های بی حساب به چنین روزی افتاده ام » و تیمور را از این پاسخ خوش آمد و دستو.ر داد تا او را بنوازند و به او آزاری نرسانند . 

خاندان مظفری بار دیگر بر تخت نشسته بودند و برای به چنگ آوردن دوباره ی شیراز شاه منصور با لشکری به آن سو می تاخت  و در میان شور و غوغای مردم یکی از دروازه های شهر برروی او و پساهیانش گشوده شد . او با گردن فرازی خود آن چنان در دل شاعر پیر جا گرفته بود که حافظ را به شوق آورد و در غزلی ورودش را به فال نیک گرفت و گفت:

بیا که رایت منصور پادشاه رسید

نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید .

 

جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت

کمال عدل به فریاد دادخواه رسید

سپهر دور خوش اکنون کند که ماه آمد

جهان به کام دل اکنون  رسد که شاه رسید...

 

عزیز مصر به رغم برادران غیور

زقعر چاه بر آمد ، به اوج ماه رسید

 

کجاست صوفی دجال فعل ملحد چشم

بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید ...

 

هیچ یک از تاریخ نویسان این چنین چهره ی تیمور را با حقیقت به تصویر نکشیده اند که حافظ گفته است : «کجاست صوفی دجال فعل ملحد شکل » .

سال 791 حافظ به آخرین روزهای عمر خود پا می گذاشت اما هم چنان سرشار از زندگی بود و از خود خرسند بود .

نوشته اند که روزهای آخر عمر حافظ با بیماری دست و پنجه نرم می کرد . این نکته شاید بتواند آخرین شعر او را به ما نشان دهد:

 

فاتحه چو آمدی بر سر خسته ای بخوان

لب بگشا که می دهد ، لعل لبت به مرده جان

 

آن که به پرسش آمدو فاتحه خواند و می رود

گو نفسی که روح را می کنم از پی اش روان...

 

حافظ در بستر بیماری است و شاه منصور بربالین او آمده تا بلکه چاره ای برای درمان دردش بیابد . و حافظ در حالت بیماری او را بر بالین خود می بیند .

سرانجام در یکی از روزهای سال 792 باد صبا خبر مرگ حافظ شیرین سخن را در سراسر جهان می پراکند . او در حالی چشم بر جهان فروبست که هیچ کس از مرگ او ننوشت . همه در حال نگاشتن تاریخ تیمور و فتوحات او بودند .

جسد خواجه ی شیراز با آب و گلاب برای خاک سپاری آماده شد و بزرگان شهر جسد را تا گورستان همراهی کردند ، اما در ااین بین مشکلی بود ؛ مسلمانان متعصب و خشک مغز با توجه به فتوای بی اساس برخی مفتیان شهر اجازه ی خاکسپاری او در گورستان مسلمانان را نمی دادند و بزرگ ترین حامی حافظ  شاه منصور نیز فرسنگ ها دور از شیراز در حال نزاع با دشمنانش بود. سرانجام سرنوشت جسم بی جان حافظ توسط خود او معین شد؛ به این ترتیب که ورق پاره هایی از اشعار او را در کوزه ای ریختند و از کودکی خواستند یکی از آن ها  را بیرون بیاورد و در میان ناباوری همگان پاسخ این بود که: قدم دریغ مدار از جنازه ی حافظ

که گرچه غرق گناه است می رود به بهشت

حافظ از آن سوی مرگ ، رندانه ترین پاسخ ها را به مخالفان خود داد تا جسم خود را در بهشت باغ مصلی جای دهد .

روحش شاد و یادش گرامی باد .

 

منابع :

دیوان حافظ

روضه الصفا اثر میر خواند

حافظ نامه : بها الدین خرم شاهی

تذکره الشعرا : دولتشاه سمرقندی

شاعر راز و شیراز : محمد کاظم مزینانی

پایان

 

 

 

 

 

 

 



نویسنده : سياح پور - ساعت 22:54 روز بیست و دوم آبان 1387 | | لینک ثابت






Copyright © Site bus: سياح پور