به دنبال به حکومت رسیدن امیرمبارزالدین در شیراز حافظ که از او دل خوشی نداشت در همان روزهای اولیه با شعری بیزاری خود را نسبت به امیر مظفری ابراز کرد :
اگر چه باده فرحبخش و باد گل بیز است
به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است
صراحی ای و حریفی گرت به چنگ افتاد
به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است
در آستین مرقع ....
در سال 755 بار دیگر شاه شیخ با سپاهی از هوادارانش در شیراز به آسانی شیراز را به چنگ آورد ولی این پیروزی شاه شیخ زودگذر بود . در همین ایام هوادارانش آن هایی را که به شاه شیخ خیانت کرده بودند از دم تیغ گذراندند.
باردیگر امیر مبارزالدین شیراز را به تصرف خود درآورد و این بار به همراه فرزند خود شیراز را به خاک و خون کشیدند. در سال 757 امیرمبارزالدین برای سرکوبی لرها به لرستان لشکر کشی کرد و حکومت شیراز را به خواهر زاده ی خود سپرد . خواهر زاده ی امیر در کمند جوانمردی شاه شیخ گرفتار بود چرا که از خوان او نعمت ها خورده و زنده بودن خود را مدیون او می دانست . اما هر چه بود خون خاندان مظفری در رگ های او بود و همین باعث شد تا به دنبال یافتن شاه شیخ ابواسحاق همه ی شهر را بگردند و با یافتن شاه شیخ در تنور خانه ی شیخ بزرگ شهر در حالی که در کیسه ای کاه پنهان بود به سوی شیراز می کشاندند.
در یکی از غم انگیزترین روزهای سال 758 در میدان سعادت شیراز غلغله ای برپا بود . مردم شاه شیخ ابواسحاق را دیدند که با دست و پای بسته در یوغی چوبین می آوردند.
شاه شیخ با دیدن کاخ شاهی آهی از دل برکشید و دلش از بی وفایی روزگار به درآمد .
ناگهان سکوت میدان را فراگرفت و امیرمبارزالدین با صدایی بلند از شاه شیخ پرسید: «آیا فلان کس به دستور تو کشته شده بود؟» و شیخ ابواسحاق پاسخ داد : «آری »
گل از گل امیرمبارزالدین شکفت .قاتل به جرم خود اعتراف کرد ،پس باید قصاص می شد علما نیز برآن گواهی دادند و حکم جاری شد ؛ بهترین راه برای از بین بردن دشمن همین بود . حلال و شرعی با پوششی از شرع .
پسر مقتول را فراخواندند و حکم قصاص را به او دادند تا به جای پدر شاه شیخ را بکشد . پسر مقتول با شمشیری آخته به سوی شاه پیش آمد هراسی شیرین سراپای شاه را فراگرفت و در همان حال با صدایی لرزان می خواند :
افسوس که مرغ عمر را دانه نماند
امید به هیچ خویش و بیگانه نماند
درداو دریغا که در این مدت عمر
از هرچه بگفتیم جز افسانه نماند.
با چرخ سیزه کار مستیز و برو
باگردش روزگار درمیاویز و برو
یک کاسه ی زهر است که مرگش خوانند
خوش درکش و جرعه بر جهان ریز و برو
حافظ در غم و سوگ شاه شیخ ابواسحاق قلم سحرانگیزش را بر دل کاغذ نقش بست و سرود:
یاد بادآن که سرکوی توام منزل بود
دیده را روشنی از خاک درش حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک
بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود...
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود...
دیدی آن قهقهه ی کبک خرامان حافظ
که زسر پنجه ی شاهین قضا غافل بود.
حافظ آن مرد خشک مغز را محتسب نامید ؛ محتسبی که بی می مست بود ، مست غرور و خودخواهی و جهالت .
روزگار داد شاه شیخ را از امیرمبارزالدین گرفت ؛ آن چنان که با کینه و دشمنی پسرانش به خاک افتاد ، نابود کننده ی امیر مظفری دشمن خانگی اش بود ، پسرش و همان حکایت سیب و کرم بود . همان گونه که حافظ دراباره ی او سرود :
ما را زخیال تو چه پروای شراب است
خم گو ! سرخود گیر که خمخانه خراب است
امیرمبارزالدین به دلیل استبداد و خودخواهی اش به یک مرد یتیم می مانست که تنها مانده بود و حافظ در حقش چنین گفت:
زدلبری نتوان لاف زد به آسانی
هزار نکته درین کار هست پنهانی
هزار سلطنت دلبری بدان نرسد
که در دلی به هنر خویش را بگنجانی
به خاک پای صبوحی کنان که تا من مست
ستاد ه بر در میخانه ام به دربانی
به هیچ زاهد ظاهر پرست نگذشتم
که زیر خرقه ، نه زنّار داشت پنهانی
جفا نه شیوه ی دین پروری بود حاشا!
همه کرامت و لطف است شرع یزدانی .
پس از نابینا کردن و به زندان افکندن امیر مبارزالدین شاه شجاع جوان در میان هلهله ی شادی مردم بر تخت پدر نشست و برای به دست آوردن دل رمیده ی دانشمندان و شاعران و بزرگان آن ها را فراخواند و نواخت . شاعر شوریده ی شیراز نیز از نواخت او بهره یافت و با یک غزل ناب به پیشواز او رفت .
سحر زهاتف غیبم رسید مژده به گوش
که دور شاه شجاع است ، می دلیر بنوش ...
دلا دلایت خیرت کنم به راه نجات
مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
رموز مصلحت ملک ، خسروان دانند
گدای گوشه نشینی تو حافظا! مخروش.
حافظ در ان زمان غم انگیز ترین روزهای عمر را می گذراند چرا که پسرک تازه به مکتب رفته اش از دست رفت و پیش درآمد بسیاری از نامرادی ها شد .
دلا دیدی که آن فرزانه فرزند
چه دید اندر خم این طاق رنگین
به جای لوح سیمین در کنارش
فلک بر سر نهادش لوح سنگین
مدتی پس از مرگ فرزند به در فراق همسر مبتلا گشت و او را بار دیگر به سوگ خواند.
و حافظ به پاس همه ی خوشی های زندگی که با او داشت در غزلی او را چنین وصف کرد:
آن یار کزو خانه ی ما جای پری بود
سرتا قدمش چون پری از عیب بری بود
دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش
بیچاره ندانست که یارش سفری بود ...
و پس از مرگ همسر مرگ عزیز ترین دوست و حامی حافظ بار دیگر رخت عزا را بر تن او نشاند . قوام الدین صاحب عیار از بهترین دوستان حافظ به فرمان شاه شجاع به قتل رسید وزیر دانش دوست و مردم داری که به قول حافظ چون او کمیاب بود:
هزار نقد به بازار کاینات امد
یکی به سکه صاحب عیار ما نرسد
حافظ دهه ی چهارم عمر خویش را طی می کرد .سال هایی پر آشوب به درازی یک قرن. درتاریخ ادبیات ایران هیچ شاعری به اندازه ی حافظ از دست روزگار ستم نکشیده . با این همه حافظ در چهل سالگی به اوج رسیده بود .
حافظ قصه ی دل تنگی هایش را با آواز فریاد می زد . عبید زاکانی شاعر معاصر حافظ نیز با پوزخندی به زشتتی های زمانه اشعار طنزآمیز می سرود .
حافظ در نکوهش عماد فقیه کرمانی که به اعتقاد مردم عارف وابسته و از نظر حافظ صوفی فریبکاری بود این چنین می سراید:
صوفی نهاد دام و سر حقّه باز کرد
بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد
بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه
زیرا عرض شعبده با اهل راز کرد ...
شاه محمود فرزند دیگر امیرمبارزالدین برای به دست آوردن قدرت به جنگ با برادر پرداخت و سرانجام با شکست شاه شجاع خود به سرنوشت پدر گرفتار آمد .
حافظ به زودی از حکومت سلطان محمد به تنگ آمد و هم چنان منتظر بازگشت شاه خوبان (شاه شجاع) بود :
به ملازمان سلطان که رساند این دعا را
که به شکر پادشاهی زنظر مران گدا را
زرقیب دیو سیرت به خدای خود پناهم
مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را
ادامه دارد ...


