تبليغاتX

سایت نیازمندیها X
معلّم

معلّم





فرا رسیدن اربعین حسینی را به همه ی شیعیان جهان تسلیت عرض می کنم .



40 روز در فراقش گریستیم و به شوق زیارت بارگاه ملکوتی آن سرور و سالار شهیدان عالم سوگوارانه اشک


ماتم ریختیم ، و با دلی خونین به مویه نشستیم .



 


ادامه مطلب

نویسنده : سياح پور - ساعت 10:30 روز بیست و هشتم بهمن 1387 | | لینک ثابت


زبان طنز :

سير زبان طنز از پوشيدگي و اعتدال به سوي صراحت و دريدگي و سپس ، بازگشت دوباره به پوشيدگي و استعاره گونگي و رمز گرايي است . قبل از توضيح درباره ي زبان طنز لازم است تفاوت طنز ، هجو و هزل گفته شود تا امکان تحليل و داوري باشد.
به علت دشواري عريف و مرز بندي اين سه گونه ي سخن طنزآميز ، ياد آور مي شود که در تعريف طنز آمده است : « طنز عبارت است از تصوير هنري اجتماع نقيضين » که مي تواند شامل گونه هاي هزل و هجو هم باشد. امّا نمونه هايي از هجو و هزل شامل طنز نمي شود و تعريفي آسان تر دارد : « هر گونه تکيه و تاکيد بر زشتي هاي وجود يک چيز - خواه به ادعا و خواه در حقيقت - هجو است . » و آن گاه که تکيه بر يکي از خصايص باشد ، به کاريکاتور تبديل مي شود و در گفتار کاريکلماتور ناميده مي شود.
و امّا هزل « سخني است که در آن هنجار گفتار به اموري نزديک شود که ذکر آن ها ، در زبان جامعه و محيط زندگي رسمي و در حوزه هاي اجتماعي ، حالت الفاظ حرام و «تابو» داشته باشد و در ادبيات ما مرکز آن بيش تر ، امور مربوط با مسائل جنسي است »
البته تعريف هاي ذکر شده ، به طور کامل نيست . تعريف طنز مبهم تر از آن است که بتوان چيزي از آن دريافت و تعريف هزل هم با آثار عبيد زاکاني نقض مي شود ؛ زيرا عبيد در آثار طنزآميز خود اغلب از الفاظ ممنوع استفاده مي کند ، حال آن که آن ها هزل نيستند و در مقوله ي طنز قرار مي گيرند .
مي توان در کل اين گونه گفت : « طنز بيان کنايي يک عيب و زشتي فردي و اجتماعي است که مخاطب خاصّي ندارد و به همين دليل هميشه و همه جا مي تواند صادق باشد ؛ هرچند با الفاظ ممنوع بيان شود . طنز همواره پيامي اصلاح کننده دارد .


ادامه مطلب

نویسنده : سياح پور - ساعت 14:28 روز بیست و یکم بهمن 1387 | | لینک ثابت

 

 

طنز پردازی در ادبیات فارسی

فرهنگ ایرانی اجزا و ابعاد متنوعی دارد و جلوه های خیره کننده ،امتیاز خاصی به آن بخشیده است . در ادبیات

فارسی قطعا یک عنصر اساسی فرهنگ ایرانی به شمار می رود و چنان گسترده وعمیق است که تقریبا تمام

خصوصیات رفتاری و فکری و ذوقی ملت ایران را در خود جای داده است . برای شناخت این خصایص و جنبه ها

هیچ مرجعی مناسب تر و مفید تر از ادبیات نیست.

یکی از ویژگی های قوم ایرانی ، شوخ طبعی و طنزپردازی است . اگر ملت ایران را « رند» قلمداد کنیم . البته به

خطا نرفته ایم . بی جهت نیست که حافظ شیرین سخن و طنّاز را نماد و نمونه ی اعلای فرهنگ ایرانی می

دانیم و اقبال و توجه ایرانیان به حافظ به همین دلیل است .



ادامه مطلب

نویسنده : سياح پور - ساعت 21:17 روز چهاردهم بهمن 1387 | | لینک ثابت

 

 

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت.زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را

مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین

چیزها را به او می داد.

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه

گری میبرد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد

واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که

دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا

گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق

بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما

مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ

توجهی به او نداشت.

روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی

زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :

" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره خواهم

شد ! بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن

چهارم رفت و گفت : " من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و ا

نواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه

می شوی تا تنها نمانم؟

زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.

ناچار با قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت :

" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"

زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره

ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.

مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :

" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ،

می توانی در مرگ همراه من باشی؟"

زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو

بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.

در همین حین صدایی او را به خود آورد :

" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود

، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ

زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن

روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم .

در حقیقت این حکایت خود ماست ؛

الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ،

اول از همه او ترا ترک می کند.

ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران

خواهد افتاد.

ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا

تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.

د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می

کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار

است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.

راستش منبع داستان را به یاد ندارم .ولی چون جالب و آموزنده بود ، آن را این جا ذکر کردم .



نویسنده : سياح پور - ساعت 14:41 روز یازدهم بهمن 1387 | | لینک ثابت

 

                                         

 

                             

 

                                          میلاد با سعادت پنجمین اختر تابناک آسمان ولایت و امامت مبارک باد 

                             

                          گلي از گلشن طاها شكوفا گشته امشب

                                

                            ز گلزار تولا غنچه اي   واگشته است   امشب

 

                                تلالو   كرده  در عالم  مهي كز  پرتو  حسنش

 

                            منور ديده ی هر پيرو برنا گشته است امشب

 



نویسنده : سياح پور - ساعت 0:11 روز یازدهم بهمن 1387 | | لینک ثابت

 

 در حمایت از تالاب زیبای پریشان



نویسنده : سياح پور - ساعت 1:8 روز نهم بهمن 1387 | | لینک ثابت

  

در پاسخ به اقدام زیبای همشهریان عزیز جهت معرفی مناطق دیدنی ، منابع طبیعی و جاذبه های گردشگری

شهرستان و هم چنین لزوم حفظ و بقای این مناطق این سطور به نگارش درآمد.

 می اندیشم که درباره ی کدام یک از جاذبه های شهر سبزمان« کازرون» بنویسیم. تا آن جا که می دانم

دست قهار طبیعت در این نقطه از جهان نقش آفرینی های زیبایی دارد که روح بیننده را سرشار از

 شادمانی می کند . از کجا بنویسم از چشمه پرآب روستای فتح آباد و نیزار زیبای اطرافش یا از تالاب

پریشان ، از امامزاده سید حسین باچشمه ی آب شگفت انگیزش که حتی در سال های خشک سالی

 هم چنان پرآب و خروشان در رودها جاری است و باغ های اطراف را سیراب می کند ، از تنگه ی تیکاب و

پارک طالقانی ، از تپه های سرسبز با مناظر دل انگیز ،  پارک های محله ای که جای جای این

 شهر را هم چون بوستانی سبزو باطراوت کرده اند یا از باغ نظر یادگار دوران پیشین .... 

 استادان ارجمند از تالب پریشان و پریشانی اش گفتند و دیگر همشهری عزیز از دشت برم و ناملایماتی

که از قِبَل جاده متحمل شده است ، نوشته اند . وهر کدام به نوعی با همیاری با این طرح جدید و مفید

مطلبی ارائه کرده اند.


ادامه مطلب

نویسنده : سياح پور - ساعت 22:35 روز پنجم بهمن 1387 | | لینک ثابت

 

با سلام و عرض ادب :

 

با تقدیم و تشکر از همه ی دوستان ، استادان و عزیزانی که مرا مورد  محبت و لطف خود قرار داده اند .

 

فکر کنم برای خالی نبودن عریضه و بیرون آمدن از حال و هوای غزه !!! بد نیست .

 

تا پستی دیگر و مطلبی دیگر



نویسنده : سياح پور - ساعت 22:57 روز یکم بهمن 1387 | | لینک ثابت






Copyright © Site bus: سياح پور