
هفته ی کتاب و کتاب خوانی بر فرهیختگان دوستدار کتاب و مبلغان نشر
فرهنگ کتاب خوانی مبارک باد
من یار مهربانم / دانا و خوش بیانم
گویم سخن فراوان / با آن که بی زبانم
پندت دهم فراوان/ من یار پند دانم
من دوستی هنرمند/ باسود و بی زیانم
از من نباش غافل/ من یار مهربانم
شاه شجاع پس از دو سال دربه دری به همراه دو پسرش ( سلطان شبلی و سلطان اویس ) و هم چنین پسر عموی خود ( شاه منصور ) باردیگر به شیراز لشکر کشی کرد و شاه محمد را از شیراز بیرون راندند و باز هم دروازه های شهر بر روی شاه شجاع گشوده شد . حافظ نیز به پیشواز شاه خوبانش رفت و یکی از غزل های زیبای خود رابا مطلع
سحرم دولت بیدار به بالین آمد
گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد...
نثار او کرد
پس از بازگشت شاه شجاع شاعر تیزبین دریافته بود که این شاه شجاع همان سلطان پیشین نیست و شور زندگی از وجودش رخت بربسته است .او می خواست از این پس تنها راه پدر در پیش گیرد و پا از جاده ی شرع بیرون نگذارد .از کارهای خود توبه کرد ،اصفهان را به برادرش بخشید و کسی را به مکه فرستاد تا خانقاه و زمینی برای گور خود خریداری کند .
غروز و خودپسندی چشم های شاه شجاع را برروی حقایق بسته بود و آشکارا بنای ناسازگاری با حافظ را گذاشت . وعلت این دشمنی آشکار انتشار شعرهای حافظ در همه ی ممالک بود درحالی که شعرهای شاه شجاع از مرزهای شیراز فراتر نمی رفت .
به دنبال حسادت شاه شجاع برای حافظ مشکلاتی به بار آمد از آن جمله که با همراهی برخی از مسلمان های دوآتشه برخی ابیات حافظ را دستاویزی برایکفرگویی او قرار دادند : گرمسلمانی از این است که حافظ دارد / آه اگر از پس امروز بود فردایی
کیفر کفرگویی مرگ بود و حافظ در دامی مهلک افتاده بود اما بخت با او یار بود و با نظر زین الدین تایبادی که از عرفای بزرگ ان زمان بود گره کار حافظ گشوده شد . زین الدین تایبادی اظهار داشت که بازگو کردن کفر ، کفر نیست . و حافظ نیز با دستکاری شعر خود به این گونه از بند مکر شاه نجات یافت :
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت :
بر در میکده ای با دف و نی ؛ ترسایی
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
وای اگر از پس امروز بود فردایی

یا ابن الحسن !
رفتن ز در تو نا امیدی دارد
ماندن به امید رو سپیدی دارد
من هیچ نگویم که تو خود می دانی
عید آمده است و عید عیدی دارد
به دنبال به حکومت رسیدن امیرمبارزالدین در شیراز حافظ که از او دل خوشی نداشت در همان روزهای اولیه با شعری بیزاری خود را نسبت به امیر مظفری ابراز کرد :
اگر چه باده فرحبخش و باد گل بیز است
به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است
صراحی ای و حریفی گرت به چنگ افتاد
به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است
در آستین مرقع ....
در سال 755 بار دیگر شاه شیخ با سپاهی از هوادارانش در شیراز به آسانی شیراز را به چنگ آورد ولی این پیروزی شاه شیخ زودگذر بود . در همین ایام هوادارانش آن هایی را که به شاه شیخ خیانت کرده بودند از دم تیغ گذراندند.
سيزدهم آبان روز حماسه خونين لاله هاي بوستان علم و ادب
و روز دانش آموزان بر آینده سازان عزیز میهن اسلامی مان
مبار ک باد
سپیده دم که صبا بوی لطف جان گیرد
چمن زلطف هوا ،نکته بر جنان گیرد
جمال چهره اسلام ، شیخ ابو اسحاق
که ملک در قدمش ، زیب بوستان گیرد
زامتحان تو ایام را غرض آن است
که از صفای ریاضت ، دلت نشان گیرد
زعمر برخورد آن کس که در جمیع صفات
نخست بنگرد ، آن گه طریق آن گیرد
چو جای جنگ نبیند ، به جام یازد دست
چو وقت کار بود ، تیغ جان ستان گیرد
در آن مقام که سیل حوادث از چپ و راست
چنان رسد که امان از میان کران گیرد
چه غم بود به همه حال کوه ثابت را
که موج های چنان قلزم گران گیرد
اگر چه خصم تو گستاخ می رود حالی
تو شاد باش که گستاخی اش چنان گیرد
که هر چه در حق این خاندان دولت کرد
جزاش در زن و فرزند و خانمان گیرد
اما شاه شیخ ابواسحاق کوه نبود و سیل غم و نا امیدی آن چنان او را با خود برده بود که میان خم شراب سر درآورده بود. حافظ در این قصیده مردی تجربه دیده است ، آن چنان که آینده ی خاندان مظفری را پیشگویی کرده است . آن هم بدون هراس از امیر مبارزالدین ، در حالی که می دانست او به زودی فارس را به تسخیر خود در خواهدآورد.
لشکر کرمان ،پشت دروازه های شیراز اردو زده بود و مردم چشم انتظار معجزه ای بودند ، زیرا می دانستند از شیخ ابواسحاق کاری بر نمی آید .امیر مبارزالدین مردی شکست ناپذیر و سمج بود .
شاه ابواسحاق بسیار افسرده و غمگین بود به طوری که به دنیای شراب و موسیقی پناه برده بود تا در این دنیا نباشد
نشانه های بدبختی و سقوط روز به روز بیشتر آشکار می شد و مرگ نا به هنگام قوام الدین حسن نیز از نشانه های آنبود ، وی مردی از رجال حکومت بود کهع گره های بسیاری به دست او گشوده شده بود . مردم دوست و دوستدار دانش که حافظ نیز خود را در کمند لطف او می دانست و اشعاری در مدح او سروده بود .

میلاد با سعادت کریمه ی اهل بیت حضرت معصومه (سلام الله علیها )
و روز دختر بر شکوفه های عصمت و پاکدامنی مبارک باد .
تا آن جا خواندیم که شهر شیراز سقوط کرد و امیر چوپانی بر حکومت فارس چیره شد و ...
حال ادامه :
در سال 742 شاه ابو اسحاق اینجو با هم داستانی و هم پیمانی برادر امیر چوپانی بار دیگر به سوی شیراز تاخت .
مردم شیراز با آغوشی باز از او استقبال کردند و دروازه های شهر را بر روی او گشودند . ابو اسحاق پیروزمندانه به کاخ حکومتی پا گذاشت .
شمس الدین نیز مانند همه ی مردم از شکست آن مرد ستمکار و سنگدل شادمان شد .او خاندان اینجو را دوست می داشت و آن ها را از حکمرانان دیگر بهتر می دانست به ویژه شیخ ابو اسحاق را که مردی باگذشت و مهربان و اهل دانش و بخشش بود .این مرد با این صفات در میان حکمرانان بیدادگر و خونریز حکم کیمیایی را داشت.

کودکی و نوجوانی حافظ
صدها سال از یورش مغول ها می گذشت . در قرن هفتم هجری ، هنوز هم نواده های چنگیز
در گوشه و کنار این سرزمین حگمرانی می کردند با آن که بت پرستی را رها کرده و مسلمان
شده بودند اما هنوز خوی انسانی در آن ها رشد و تکامل نیافته بود . با این حال نام های
ایرانی برخود می گذاشتند و در لباس ایرانیان می کوشیدنمد خود را آدمیزاد و با فرهنگ نشان
دهند .


