
« با تبریک به مناسبت فرارسیدن دهه ی مبارک فجر »
عدّه ای از دوستان و همکاران با شنیدن آدرس وبلاگ و مراجعه به این وبلاگ گلایه داشتند که چرا در مورد خودتون چیزی ننوشتید .
حالا می خوام خودم رو معرفی کنم : «من نیز مانند همه ی خلایق بنی آدمم .
در کشور ایران و شهرستان کازرون زندگی می کنم ؛ باید تصحیح کنم که آلان بنا به دلایل کاری در شهرستان جم انجام وظیفه می کنم . امیدوارم تا همین اندازه کافی باشه.»
نماز و عاشورا
امام صادق(عليه السلام) فرمودند: كونوا لَنا زَيْنا ولا تكونوا علينا شَيْنا.
«سعى كنيد كه مايه زينت ما باشيد نه موجب زشتى ما»(1).
پيام نماز عاشورا
طليعه سال شصت و يك هجرى نه تنها براى مسلمين بلكه براى همه احرار و آزادگان عالم طليعه مه آلود و غم انگيزى است. سالى كه با بزرگترين حادثه تاريخ بشرى آغاز و دفترى كه با تاريكترين صفحات باز مىشود. طليعهاى كه آفتاب دين و حقانيت مسلمين طلوع كرد و چهره كريه كركسهاى آدم نما را نمايان ساخت. صحنه عجيب و حادثه عظيمى كه تا بشريت در اين عرصه خاكى حيات دارد آن را فراموش نخواهد كرد و تاريخ بشرى هرگز آن را از خاطرهها محو نخواهد نمود. حادثهاى كه گستره آن در قلمرو افكار مسلمين محدود نبوده بلكه قرنهاست كه افكار آزادگان عالم و متفكران اديان ديگر را به خود معطوف ساخته است. گمان نمی رود كه از زمان وقوع حادثه در سال شصت و يك هجرى تا به امروز، سروش غيبى امداد نكرده و عظمت آن را به گوش مُلكيان و مَلكوتيان عالم هستى نرسانده باشد. آرى عاشورا روزى آشنا براى همه فطرتهاى پاك بشرى است و قلبى نيست كه با آن صميمى نباشد. اگر چه دهمين روز همه ماههاى سال نزد اعراب مسمى به عاشوراست و ليكن تداعى اذهان به عاشوراى محرم معقود و محصور است. هر چند كه شايد گفتار وقايع نگاران و حديث مورخان بتواند واقعه آن روز را ترسيم و تصوير نمايد ولى آنچه كه مسلّم است اين است كه عظمت وقوع حادثه در صفحات تنگ تاريخ نمىگنجد. آنچه را كه راويان روايت نمودهاند شمهاى از آن است نه شمول آن. آنان كه در اطراف صحنه عاشورايى كربلا حضور داشته اند علاوه بر بيان نزاع و درگيرى بين حق و باطل، نكات ظريف و دقيقى را حديث كردهاند كه ما در اين مقال در مقام بيان آن نكات نيستيم. آنچه كه در صدد تبيين آن هستيم يك نكته از هزار نكتهاى است كه به تواتر رسيده و از ظرائف برجسته ظهر عاشوراست. عمل و سيرهاى كه چون ساير سير امام معصوم(عليه السلام) بر جبين عاشورايان تلألؤ مىكند و تا روز قيامت از افتخارات لشكر حق بوده و پيروان و ياران واقعى آن امام همام از آن عمل و سيره پيشواى خود بر عالميان مباهات مىورزند. و آن هم صلاة ظهر عاشوراى فرزند پاك زهراست. نمازى كه هم فريضه ظهر بود و هم نماز شهادت، هم نماز عشق بود و هم نماز طهارت. راستى قيام براى نماز در آن حساسترين لحظات مصاف به چه معناست. چرا امام در ظهر عاشورا با اينكه از هر سو هدف تيرهاى دشمن بود به دو يار خود زهير بن قين بجلى و سعيد بن عبد الله حنفى فرمود شما مانع تيرهاى دشمن گرديد تا من نماز را به پا دارم. آيا مگر در آن موقع اضطرار، امام معذور نبود؟ آيا اگر امام نماز را در اوّل وقتش اقامه نمىكردند و شربت شهادت می نوشيدند مأجور نبود؟ و آيا خداوند در قيامت با آن همه ايثارش از ترك فريضه ظهر عاشورا از او سئوال و درخواست مى كردند؟ و آيا آن همه اخلاص و ايثار امام جايگرين دو ركعت نماز ظهر عاشوراى او نمى شد؟. آيا نماز در اول وقتش واجب است كه امام مىبايست در لحظات اوليه آن نماز را اقامه كند؟ پاسخ تمام سئوالات مزبور اين است كه اگر امام آن نماز ظهر را هم نمىخواند همان جايگاه و مقام را نزد بارگاه الهى دارا بود ولى آنچه كه موجب شد امام نماز ظهر را در آن حساسترين و بحرانىترين لحظات حياتش بخوانند چيزى ديگرى بود و انگيزهاى كه آن عمل را باعث گرديد محور قيام او را شكل مىداد و آن دو انگيزه مهم بوده است كه اگر اين دو عامل درك نگردد به نظر مىرسد كه پيام عاشورا بصورت كامل درك نشده است. آن دو عنصر عبارتند از: الف ـ روح عبوديت و تسليم پذيرى امام(عليه السلام) در مقابل معبود خويش. ب ـ توجه دادن و اهميت به نماز و نقش و سازندگى آن.
روح عبوديت امام(عليه السلام): ترديدى نيست در اينكه تجلى ايمان آدمى در عبوديت او نهفته است و دأب و سيره همه انبياء و اولياء الهى بر اين بوده است كه در مقابل معبود و خالق خويش تسليم بودهاند. با دقت و توجه در رفتار و اعمال ائمّه معصومين(عليهم السلام) به اين نتيجه مىرسيم كه همه كمالات معنوى و درجات عرفانى و مراتب روحانى آنها محصول روحيه تعبد پذيرى در مقابل عظمت خالق و پست شمردن و عدم اعتنا به قدرتهاى پوشالى و تصنعى بوده است. عظم الخالق فى انفسهم فَصَغُرَ مادونه فى اعينهم. «خداوند درنظر آنان بزرگ است و غير او در ديده آنها كوچك»(1). سيره عملى آنها مبيّن اين نكته است كه ديندارى با ايستادگى در مقابل دستورات و تعاليم دين، زمانى كه منافع مادى انسان در تعرض ديگران است يا جان آدمى در معرض مخاطره باشد قابل جمع نيست و ديندار واقعى به كسى گفته نمى شود كه دين را براى حفظ منافع مادى و شخصى طلب كند و دين را براى آن اختيار نكرده است كه هميشه حافظ منافع او باشد و هرگاه آن منافع در اثر حوادث روزگار متزلزل گرديد آن را رها سازد. دين ابزار آسايش و راحتى حيات او نيست كه با سلب آن در زندگى دين از او رخت بربندد. و ديندارى و ايمان حق تعالى باشعار تحصيل نمى شود. چنين نيست كه هرگاه كسى بگويد من ايمان آوردهام خداوند بدون قراردادن او در معرض فتنه و آزمايش، ايمانش را امضاء نمايد. احسب النّاس اَنْ يتركوا ان يقولوا امنا وهم لايفتنون. ولقد فتنا الذين من قبلهم فليعلمنَّ الله الذن صدقوا وليعلمنّ الكاذبين.«آيا مردم پنداشتند كه همين كه بگويند ما ايمان آوريم رها مىشوند و مورد آزمايش قرار نمى گيرند و براستى كه ما امتحان كرديم آنان كه پيش از ايشان بودند بايد علم خدا در مورد كسانى كه راست مىگويند و كسانى كه دروغ مىگويند تحقق يابد»(2).
انسانهايى كه ادعاهاى بزرگى بر ايمان به معبودشان داشتند در طول تاريخ بشرى كم نبودند امّا همان انسانها همين كه در معرض امتحان و آزمايشات الهى قرار گرفتهاند اولين چيزى را كه از كف دادهاند دين و ايمانشان بوده است. آرى گذشت ايام و تحول زمان و دگرگونى روزگار مهمترين عامل پيدايى ضماير آدمى است.
فى تَقَلُّبِ الاحوالِ عِلمُ جواهِرِ الرجال.
«در تغيير و گردش حالات گوهرهاى مردان (عيب و هنر آنها) فهميده شود».(3)
عاملان به دين و دينداران حقيقى از عالمان به دين و دينداران زبانى با حوادث روزگار محك مىخورند هرگاه واقعهاى در زندگى فردى و اجتماعى اتفاق افتد و حيات انسانى را دستخوش ناملايمات قرار داده و از يكنواختى خارج سازد آنگاه معلوم خواهد شد كه ديندار واقعى و متعبد حقيقى كيست. مادام كه حيات و زندگى آدمى نوسان پيدا نكند و در مسير خود حالت قبض و بسط نداشته بلكه حالت سكون داشته باشد منافق در ديد و منظر مردم به ايمان شهرت دارد. اشتغال به يك منصب و مقام اجتماعى، دست يابى به مقامات علمى، اكتساب ثروت و متاع دنيوى، قرار گرفتن در محافل و مجامع عمومى، وقوع اختلافات و منازعات شخصى و دهها مسائل ديگر مىتواند از ابتلاآت و آزمايشات الهى بوده باشد. اگر روحيات باطنى و اعمال ظاهرى انسان در همه اين حالات ثابت ماند چنين فردى در دينداريش صادق است ولى اگر اندك تفاوتى در حالاتش ايجاد شود به همان اندازه نفاق در او رخنه كرده است. اين حالات استوار و ثابت در زندگى بزرگان دينى ما بسيار به چشم مى خورد. بزرگانى كه در دنيا با همه مصائب و مشكلاتى كه داشتند به پاى معامله با دين نمى رفتند نه با تطميع حاكمان و متموّلان دينهاى آنان متزلزل مى شد و نه با تهديد معاندان و منافقان ذرّهاى از استقامتشان در دين كاسته مىشد. در حوادث روزگار حتى جانشان را ايثار مىكردند و نواميس خويش را در معرض خطر مى انداختند و ليكن از دين خود ذرهاى كوتاه نمى آمدند. استقامت و پايدارى مداوم در مقابل دشمنان و تواضع و فروتنى و تسليم محض در مقابل دستورات دين دو وصف متضاد و متعارضى است كه در دينداران واقعى جمع است. غرور همراه با خضوع، حرّيت همراه با عبوديت، رقت قلب و عطوفت با جسارت و شجاعت، ورع و تقوا با حكومت و قدرت، اقتدا و قدرت با دادگسترى و عدالت، وحشت با ترس و مبارزه با تسليم از اوصاف متضادى است كه ما از سيره معصومين(عليهم السلام)مى آموزيم. از صفات بارز نبى مكرّم اسلام و خلف بلا فصل او على(عليه السلام) و فرزندان پاكش(عليهم السلام) متصف بودن به اين اوصاف بوده است. يعنى اوج غرور و خشم را در مقابل دشمنان خدا و طاغوتيان داشتند و كمال خضوع و فروتنى را در قبال تعاليم دين از خود نشان مى دادند. در مقابل غير خدا حرّيت و آزادگى كامل و در قبال پروردگار عبد محض بودهاند. از عذاب الهى وحشت و در مقابل ظالمان و مستكبران حشمت خود را حفظ مى كردند. اين سيره مستمر اولياى دين بوده است كه به پيروان خود تعليم دادهاند. و همه اينها نتيجه روحيه عبوديت و تسليم پذيرى مردان الهى است كه امام حسين(عليه السلام) در همه حالات زندگى خصوصاً در آخرين لحظات حيات با بركت خويش كه حساسترين دقايق زندگى را در روز عاشورا در مصاف با دشمنان سخت دل، با قيام در مقابل ذات حق و اقامه نماز از خود نشان داده اند.
توجه به نماز و نقش سازنده آن
دومين پيامى كه مىتوان از اقامه نماز امام(عليه السلام) در ظهر عاشورا گرفت اين است كه نماز از تعاليم اكيد در اسلام است و جزء احكام و تكاليفى نمىباشد كه در مواقع حساس زندگى و با عسر و حرج از مكلّف ساقط گردد. نماز همانند روزه و حج و خمس و جهاد نيست كه با اينكه حكم وجوب بر آنها آمده در زمان اضطرار، حكم وجوب از آن برداشته شود.
در شريعت اسلام حكم وجوب بر بسيارى از اعمال بار شده است و ليكن هيچ يك از آن اعمال مانند نماز نيست. جايگاهى كه نماز در دين دارد هيچ كدام از احكام ديگر ندارند. يعنى موقعيت نماز در دين بالاترين موقعيت و آثار و بركات آن از برترين آثار است.
الصلاة رأس العبادةِ. «نماز سر عبادت است»(4) پس نماز چون روزه نيست كه اگر انسان در سفر باشد و يا به بيمارى مبتلا گردد از گردنش ساقط و به شرط حضر و سلامت بدن، آن را بجا آورد. و يا مثل حج نيست كه در زمان استطاعت مالى در تمام مدت عمر يك بار بر او واجب گردد. و همانند جهاد نيست كه مشروط به سلامت جسمانى باشد. نماز از اصولى است كه در تمام مراحل زندگى در حيات آدمى پابرجاست و هرگز به بهانه سفر، نقص عضو، مرض و بيمارى، كمبود وقت و بهانههاى ديگر از انسان ساقط نمىشود اگر در تمام لحظات زندگى انسانها از روزى كه بشر پا به عرصه اين جهان خاكى گذاشت تا زمانى كه بشر از اين عالم رخت بر مىبندد بتوان زمانى را لحاظ كرد كه در آن زمان نماز از انسان ساقط گردد بايد آن زمان را ظهر عاشورا و آن شخص را امام حسين(عليه السلام)دانست. چون به جرأت مى توان گفت كه: سختتر و حساستر از شرايط امام حسين(عليه السلام) در روز عاشورا براى هيچ انسانى به وقوع نپيوست و در حقيقت امام به تنهايى تمام بلاهاى تاريخ را از دست شقى ترين انسانها در طول تاريخ بشرى به جان خريد و ليكن از نماز خويش غافل نماند. راستى پس شايسته و بجاست كه در زيارتشان بعد از سلام و درود بر ارواح پاكشان بگوئيم: اَشْهَدُ انك قد اقمت الصلاة. «من شهادت مىدهم كه تو نماز را اقامه كردى».
پس اين همه توجه و عنايت به نماز، نشانه گوياترين پيام عملى امام به پيروان خويش است بر اينكه سرنوشت انسان با نماز در دين گره خورده است و آن كس كه براى نماز در دين جايگاه ويژه و خاص را قائل نيست در دينداريش ترديد است. چون چگونه مىتوان عزادار و سوگوار واقعى امام بود و در عين حال به نماز كه نزد امام آن همه اهميت داشت را مهم نشمرد. و چگونه مى شود كه كسى براى امام عزادارى نمايد در حاليكه حافظ نماز خود نباشد. خود را علاقمند به او بداند و نماز را سبك شمارد. براى او سينه بزند ولى دل به خدا نسپارد. براى او اشك بريزد ولى رشك الهى بر دل نداشته باشد. خود را شيعه و شاگرد مكتب او بداند ولى بارزترين، آرم و نشانى از تشيع و پيروى او را نداشته باشد.
طبل عزاى شهيدان كربلا را به صدا در آورد و صداى آن را به گوش ديگران برساند ولى گوشهاى خودش با آهنگ ناموزون شياطين و صداى طبل ابليس آشنا باشد و يقين داشته باشد كه امام و يارانش در روز عاشورا نمازشان را ترك نكردند ولى خود با كوچكترين بهانه به نماز پشت پا زند. كسى كه چنين رفتارى داشته باشد و در عين حال خود را از پيروان مكتب عاشورا بداند قطعاً پيام عاشورا و فرهنگ عاشورايى را درك نكرده است.
چون پيام نماز امام در ظهر عاشورا بدين معناست كه هيچ عاملى نمىتواند موجب ترك نماز شود و هيچ عذرى بر ترك آن پذيرفته نيست و نيز بزرگترين واقعه و حادثه زندگى نبايد باعث فاصله افتادن نماز از وقتش گردد و صدق عبوديت عبد در همين است چنانچه در روايت آمده است كه على(عليه السلام) فرمودند:
اختبروا شيعتى بخصلتين المحافظةُ على اوقات الصلاة والمواساتُ لاخوانهم بالمال، فَاِنْ لم تكونا فاعزب ثمّ اعزبْ.«شيعيان مرا به دو خصلت بيازمائيد: مراقبت بر وقتهاى نماز و كمك مالى به برادران دينى خود و اگر چنين نباشند از آنها فاصله بگير، فاصله بگير»(5).
بنابر اين نتيجه مىگيريم كه نماز ظهر عاشورا در خطيرترين و حساسترين زمان، حداقل اين پيام را بدنبال دارد كه شيعه راستين امام حسين(عليه السلام) بايد دو نشان داشته باشد تا بتواند پيروى خود را از آن امام بزرگوار ثابت كرده باشد. يكى داشتن روح تعبد و تسليم پذيرى و ديگر اهتمام داشتن به اوقات نماز در تمام حالات زندگى كه اين دو، آرم و نشان شيعه است. چون شيعه به معناى شيوع و پراكندن است و شيعه را بدان جهت شيعه گفتهاند كه سنت و سيره پيشوايان معصوم(عليهم السلام) خود را در زمين ترويج و پراكنده مىسازند و بهترين طريق شيوع و ترويج مسلك و منش آنها طريق عملى است. چنانچه امام صادق(عليه السلام) فرمودهاند كونوا دعاة النّاس بغير السنتكم. «مردم را با غير زبانهايتان (با اعمالتان) به اسلام دعوت كنيد»(6).
باشد كه همه ما مسلمين خصوصاً نسل جوان در همه فراز و نشيبهاى زندگى چون پيشوايان خود عامل به دين باشيم و نماز را كه از اركان دين است هميشه پا بر جا بداريم و هرگز با هيچ بهانهاى از نماز و ساير اعمال عبادى فاصله نگرفته و ترك ننمائيم كه با اين عمل مايه زينت رهبران دين و ائمّه معصومين(عليهم السلام) بشمار آئيم نه مايه زشتىشان. چنانچه
ــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ نهج البلاغه، خطبه 184 فراز 5.
2- سوره مباركه عنكبوت، آيه 3 ـ 2.
3- على(عليه السلام) ـ نهج البلاغه ـ ، فيض الاسلام ـ حكمت ـ ص208.
4- مستدرك الوسائل، ج3 ص92.
5 - اصول كافى، ج2 ص672.
6- بحار الانوار، ج5 ص195.
پر از عطر
پر از خار
پر از برگ لطيف
يادمان باشد اگر گل چيديم
عطر و خار و گل و برگ
همه همسايه ديوار به ديوار همند
نادره اي نخستين بر
آسمان شعر و ادب پارسي ايران درخشيدن گرفت و افق ديد پر فروغش را بر همگان ارزاني
داشت صدايش ترنم موسيقي بود و شعرش آيت عشق و او بود که به نوعي ديگر گونه انديشدن
را و به نوعي ديگر گونه ديدن را در فراسوي چشمان خسته و بسته يمان قرار داد. فروغ
عشق را به نظاره نشست و صبر کرد تا کلمات درست ادا شوند تا جايگاه درست
بيابد. فروغ تابيد و درخشش در جهان ادب عالمگير شد.
فروغ فرخزاد در پانزدهم دي ماه 51313 در يک خانواده متوسط با
هفت بچه به دنيا آمد پدرش سرهنگ محمد فرخزاد و مادرش توران وزيري تبار بود. پدر او
يک افسر مستبد ارتش رضا خاني بود که در کودتاي رضاخان نقش داشت وي بر خلاف
اخلاق ارتشي اش و مستبد بودنش علاقه خاصي به شعر داشت و در تنهايي خود با اشعار
حافظ و سعدي خلوت مي کرد و فروغ با شوق تمام به اشعاري که پدر مي خواند گوش مي داد
و اين نقطه آغاز شاعري فروغ بود، او شعر سرودن را از نوجواني آغاز کرد. و در نقاشي
استعداد خاصي داشت. فروغ در سن 17 سالگي عاشق شد و با پرويز شاپور که در محله
اميريه نيز همسايه آنها بودند و در اصل نوه خاله مادر فروغ بود ازدواج کرد. و به
خاطر کار همسرش راهي اهواز شد فروغ که هميشه احساس تنهايي مي کرد و در اهواز با
تمام وجود گرد غربت را احساس مي کرد. و تنها دلخوشيش شعر بود.
در 29 خرداد همان سال اولين و تنها فرزند او به دنيا آمدو نام او را کاميار
گذاشتند و پس از آن اختلافش با شاپور زيادتر و شديدتر شد بالاخره اختلاف آنها منجر
به طلاق فروغ و پرويز شاپور شد و همچنين سرپرستي کاميار به پدرش سپرده شد. در سال
1331 نخستين مجموعه شعر خود را به نام اسير چاپ رساند مهمترين ويژگي که مي توان در
اسير پيدا کرد و آن را به فروغ نسبت داد جسارتش در بيانش است آنچه که معلوم است
فروغ در يک فضاي بسته و مرد سالار زندگي کرده که مي توان اثرات زندگي اش را در
خانه پدري و يا بعد از آن در خانه شوهرش پيدا کرد. و در سال 1335 در سن 21
سالگي دومين مجموعه را با نام ديوار منتشر کرد . فروغ در شهريور سال 1337 به
کارهاي سينمايي روي آورد و در ساختن بسياري از فيلمهاي مستند با ابراهيم گلستان
همکار شد. در سال 1338 براي نخستين بار به انگلستان سفر کرد تا در امور تشکيلاتي
تهيه فيلم، بررسي و مطالعه کند. در سال 1339 موسسه فيلم ملي کانادا از گلستان فيلم
خواست که درباره مراسم خواستگاري در ايران فيلم کوتاهي بسازد. فروغ در تهيه اين
فيلم کمک فراواني نمود و خود نيز در اين فيلم بازي کرد. در سال 1340 در ساختن قسمت
سوم فيلم «آب و گرما» و تهيه صداي فيلم «موج و مرجان و خارا»
با موسسه گلستان همکاري نمود. در بهار سال 1341 به تبريز سفر کرد تا در مورد تهيه
يک فيلم درباره جذامي ها و جذام مطالعه کند. سپس در پاييز همان سال فروغ همراه سه
تن ديگر مجدداً به تبريز رفت. در طي مدت دوازه روز اقامت در آنجا فيلم«خانه سياه
است» را از زندگي جذامي ها ساخت که برنده جايزه اول فستيوال «اوبرهاوزن» شد
و در اين سفر کودک يک مادر جذامي را، به نام حسين با خود به تهران آورد و از او
مانند فرزند خود نگهداري کرد و در اواخر عمر کوتاه خويش تابلوي رنگ روغني از وي به
تصوير کشيد. خانم فروغ فرخزاد همگام با کارهاي هنري، گام هاي بلندتري نيز در راه شعر
بر مي داشت. وي در زمستان سال 1343 چهارمين مجموعه شعر خود را به نام تولدي ديگر
منتشر نمود. مجموعه بلند ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد آخرين مجموعه شعر خانم
فرخزاد است که نا تمام ماند و پس از مرگ وي انتشار يافت.
روز 24 بهمن آخرين برگ از دفتر زندگي اين شاعر ورق خود و در اثر سانحه
رانندگي در جاده دروس- قلهک به زندگي کوتاه سي و دو ساله اما پر ثمر و پر کار وي
خاتمه بخشيد و وي در اثر جراحات وارده و ضربه مغزي جان به جان آفرين و تسليم
شد. خود فروغ مدتي قبل از مرگش در جايي نوشته بود مي ترسم قبل از آنچه فکر مي کنم
بميرم و کارهايم نا تمام بماند و اين درد بزرگيست.
براهني معتقد است:« تاثير فروغ بر ادبيات دوره خود و پس از آن انكار
ناپذير است. شعر فروغ، شعر اعتراض است. فروغ ... نخستين زني است كه عليه راس
خانواده قيام كرد... اين قيام عليه راس خانواده، قيام عليه تاريخ مذكر ايران است.»
فروغ
عشق را به نظاره نشست و صبر کرد تا کلمات درست ادا شوند تا جايگاه درست
بيابد. فروغ تابيد و درخشش در جهان ادب عالمگير شد.
منبع:
زنان شاعر
ايران(معاصر) گردآورنده: مهري شاه حسيني (شادماني)
پروین
اعتصامی گوهر درخشان ادب
پروين
اعتصامي که نام اصلي او "رخشنده " است در بيست و پنجم اسفند 1285 هجري شمسي
در تبريز متولد شد ، در کودکي با خانواده اش به تهران آمد . پدرش که مردي بزرگ بود
در زندگي او نقش مهمي داشت ، و هنگاميکه متوجه استعداد دخترش شد ، به پروين
در زمينه سرايش شعر کمک کرد.
يوسف
اعتصامي معروف به اعتصام الملک از نويسندگان و دانشمندان بنام ايران بود. وي اولين
"چاپخانه" را در تبريز بنا کرد ، مدتي هم نماينده ي مجلس بود.
اعتصام
الملک مدير مجله بنام "بهار" بود که اولين اشعار پروين در همين
مجله منتشر شد ، ثمره ازدواج اعتصام الملک ، چهار پسر و يک دختر است.
مادرش
اختر اعتصامي نام داشت . او بانويي مدبر ، صبور ، خانه دار و عفيف بود ، وي در
پرورش احساسات لطيف و شاعرانه دخترش نقش مهمي داشت و به ديوان اشعار او علاقه
فراواني نشان مي داد.
پروين
از کودکي با مطالعه آشنا شد . خانواده او اهل مطالعه بود و وي مطالب علمي و فرهنگي
به ويژه ادبي را از لابه لاي گفت و گوهاي آنان درمي يافت در يازده سالگي به ديوان
اشعار فردوسي ، نظامي ، مولوي ، ناصرخسرو ، منوچهري ، انوري ، فرخي که همه از
شاعران بزرگ و نام آور زبان فارسي به شمار مي آيند ، آشنا بود و از همان کودکي
پدرش در زمينه وزن و شيوه هاي يادگيري آن با او تمرين مي کرد.
گاهي
شعري از شاعران قديم به او مي داد تا بر اساس آن ، شعر ديگري بسرايد يا وزن آن را
تغيير دهد ، و يا قافيه هاي نو برايش پيدا کند ، همين تمرين ها و تلاشها زمينه اي
شد که با ترتيب قرارگيري کلمات و استفاده از آنها آشنا شود و در سرودن شعر تجربه
بياندوزد.
هر
کس کمي با دنياي شعر و شاعري آشنا باشد ، با خواندن اين بيت ها به
توانائي او در آن سن و سال پي مي برد برخي از زيباترين شعرهايش مربوط به دوران
نوجواني ، يعني يازده تا چهارده سالگي او مي باشد ، شعر " اي مرغک " او
در 12 سالگي سروده شده است:
اي
مُرغک خُرد ، ز آشيانه پرواز کن و
پريدن آموز
تا
کي حرکات کودکانه؟ در باغ و چمن چميدن آموز
رام
تو نمي شود زمانه رام ازچه
شدي؟رميدن آموز
منديش
که دام هست يا نه بر مردم چشم ،
ديدن آموز
شو
روز به فکر آب و دانه هنگام شب
آرميدن آموز
با
خواندن اين اشعار مي توان دختر دوازده ساله اي را مجسم کرد که اسباب بازي اش
" کتاب" است ؛ دختري که از همان نوجواني هر روز در دستان کوچکش ،
ديوان قطوري از شاعري کهن ديده مي شود ، که اشعار آن را مي خواند و در سينه نگه مي
دارد.
شعر
" گوهر و سنگ " را نيز در 12 سالگي سروده است.
شاعران
و دانشمنداني مانند استاد علي اکبر دهخدا ، ملک الشعراي بهار ، عباس اقبال آشتياني
، سعيد نفيسي و نصر الله تقوي از دوستان پدر پروين بودند ، و بعضي از آنها در يکي
از روزهاي هفته در خانه او جمع مي شدند ، و در زمينه هاي مختلف ادبي بحث و گفتگو
مي کردند. هر بار که پروين شعري مي خواند ، آنها با علاقه به آن گوش مي دادند و او
را تشويق مي کردند.
پروين
، در 18 سالگي ، فارغ التحصيل شد ، او در تمام دوران تحصيلي ، يکي از شاگردان
ممتاز مدرسه بود. البته پيش از ورود به مدرسه ، معلومات زيادي داشت ، او به دانستن
همه مسائل علاقه داشت و سعي مي کرد ، در حد توان خود از همه چيز آگاهي پيدا کند.
مطالعات او در زمينه زبان انگليسي آن قدر پيگير و مستمر بود که مي توانست کتابها
و داستانهاي مختلفي را به زبان اصلي ( انگليسي ) بخواند . مهارت او در اين زبان به
حدي رسيد که 2 سال در مدرسه قبلي خودش ادبيات فارسي و انگليسي تدريس کرد.
در
خرداد 1303 ، جشن فارغ التحصيلي پروين و هم کلاس هاي او در مدرسه برپا شد. او در سخنراني
خود از وضع نامناسب اجتماعي ، بي سوادي و بي خبري زنان ايران حرف زد. اين سخنراني
، بعنوان اعلاميه اي در زمينه حقوق زنان ، در تاريخ معاصر ايران اهميت زياد دارد.
يکي
از دوستان پروين که سال ها با او ارتباط داشت ، درباره او گفته است :
«
پروين ، پاک طينت ، پاک عقيده ، پاکدامن ، خوش خو و خوش رفتار ، نسبت به دوستان
خود مهربان ، در مقام دوستي فروتن و در راه حقيقت و محبت پايدار بود. کمتر حرف مي
زد و بيشتر فکر مي کرد ، در معاشرت ، سادگي و متانت را از دست نمي داد . هيچ وقت
از فضايل ادبي و اخلاقي خودش سخن نمي گفت.»
همه اين
صفات باعث شده بود که او نزد ديگران عزيز و ارجمند باشد.
مهمتر
از همه اين ها ، نکته اي است که از ميان اشعارش فهميده مي شود . پروين ، با آن
همه شعري که سروده ، در ديواني با پنج هزار بيت ، فقط يک يا دو
جا از خودش حرف زده و درباره خودش شعر سروده و اين نشان دهنده فروتني و
اخلاق شايسته اوست.
پيش
از ازدواج ، پدرش با چاپ مجموعه اشعار او مخالف بود و اين کار را با توجه به اوضاع
و فرهنگ آن روزگار ، درست نمي دانست. او فکر مي کرد که ديگران ممکن است چاپ شدن اشعار
يک دوشيزه را ، راهي براي يافتن شوهر به حساب آورند!
اما
پس از ازدواج پروين و جدائي او از شوهرش ، به اين کار رضايت داد. نخستين
مجموعه شعر پروين ، حاوي اشعاري بود که او تا پيش از 30 سالگي سروده بود و
بيش از صد و پنجاه قصيده ، قطعه ، غزل و مثنوي را شامل مي شد.
مردم
استقبال فراواني از اشعار او کردند ، به گونه اي که ديوان او در مدتي کوتاه پس از
چاپ ، دست به دست ميان مردم مي چرخيد و بسياري باور نمي کردند که آنها را يک زن
سروده است ، استادان معروف آن زمان ، مانند دهخدا و علامهء قزويني ، هر کدام مقاله
هايي درباره اشعار او نوشتند و شعر و هنرش را ستودند.
پروين
مدتي کتابدار کتابخانه دانشسراي عالي تهران (دانشگاه تربيت معلم کنوني) بود .
کتابداري ساکت و محجوب که بسياري از مراجعه کنندگان به کتابخانه نمي دانستند او
همان شاعر بزرگ است . پس از چاپ ديوانش وزارت فرهنگ نيز از او تقدير کرد.
معمولا
رسم است که دولت ، دانشمندان و بزرگان علم و ادب را طي برگزاري مراسمي خاص ، مورد
ستايش و احترام قرار مي دهد . در چنين مراسمي وزير يا مقامي بالاتر ، مدالي را که
نشانه سپاس ، احترام و قدرداني دولت از خدمات علمي و فرهنگي فرد مورد نظر است ، به
او اهدا مي کند ، وزارت فرهنگ در سال 1315 مدال درجه سه لياقت را به پروين اعتصامي
اهدا کرد ولي او اين مدال را قبول نکرد.
گفته
شده که حتي پيشنهاد رضا خان را که از او براي ورود به دربار و تدريس به ملکه و
وليعهد وقت دعوت کرده بود ، نپذيرفت ، روحيه و اعتقادات پروين به گونه اي بود که
به خود اجازه نمي داد در چنين مکان هايي حاضر شود . او ترجيح مي داد در تنهايي و
سکوت شخصي اش به مطالعه بپردازد.
او
که در 15 سالگي درباره ستمگران و ثروتمندان به سرودن شعر پرداخته ، چگونه مي
تواند به محيط اشرافي دربار قدم بگذارد و در خدمت آنها باشد ؟
پروين
اعتصامي ، پس از کسب افتخارات فراوان و درست در زماني که برادرش – ابوالفتح
اعتصامي - ديوانش را براي چاپ دوم آن حاضر مي کرد ، ناگهان در
روز سوم فروردين 1320 بستري شد پزشک معالج او ، بيماري اش را حصبه تشخيص
داده بود ، اما در مداواي او کوتاهي کرد و متاسفانه زمان درمان او گذشت و شبي
حال او بسيار بد شد و در بستر مرگ افتاد.
نيمه
شب شانزدهم فروردين 1320 پزشک خانوادگي اش را چندين بار به بالين او خواندند و حتي
کالسکه آماده اي به در خانه اش فرستادند ، ولي او نيامد و …. پروين در آغوش
مادرش چشم از جهان فرو بست .
پيکر
پاک او را در آرامگاه خانوادگي اش در شهر قم و کنار مزار پدرش در جوار خانم حضرت
معصومه (س) به خاک سپردند . پس از مرگش قطعه شعري از او يافتند که معلوم نيست در
چه زماني براي سنگ مزار خود سروده بود . اين قطعه را بر سنگ مزارش نقش کردند ،
آنچنانکه ياد و خاطره اش در دل مردم نقش بسته است . گزيده اي از اين شعر در ذيل
آمده است :
اين
که خاک سيهش بالين
است
اختر چرخ ادب پروين است
گر
چه جز تلخي از ايام
نديد
هر
چه خواهي سخنش شيرين است
صاحب
آن همه گفتار
امروز
سائل فاتحه و ياسين است
آدمي
هر چه توانگر باشد
چون بدين نقطه رسد مسکين است
در قصايد طرز
گفتارش طوريست و در قطعات طورى ديگر زيرا چنانكه خواهيم گفت بيشتر قطعات به طرز
سؤال و جواب با مناظره بسته شده و گويا اين شيوه از قديم الايّام خاصّ ادبيّات
شمال و غرب بوده و در آثار پهلوى قبل از اسلام هم مناظرات ديده شده ودر ميان شعراى
اسلامى نيز بيتشر مناظرات به شاعران آذربايجان و عراق اختصاص داشته است و قصايد
اسدى طوسى كه در مناظره است مجموع آنها در آذربايجان ساخته شده و ساير مناظرات نظم
و نثر از نظامى گنجوى تا خواجوى كرمانى گواه اين معنى است.
در اينجا باز
استقلال فكر خانم پروين روشن مىشود زيرا اگر تنها پاىبند تتبّع شده بود چون
مناظرات به ندرت از اساتيد باقى مانده و بيشتر اسلوب شعراى خراسان در مدّ نظر بوده
و كتب چاپ شده هم از همان جنس بيشتر در دسترس مىباشد بايستى اين قسمت يعنى قطعات
مناظره از اين ديوان حذف مىشد و از اصل به خيال گوينده نمىرسيد .لكن پيداست كه
شاعره ما ميراث قديم نياكان عراقى خود را در گنجينه روح ذخيره داشته و با وجود
تأثير مطالعه قصايد شاعران خراسان يا كليّات شيخ شيراز باز نخبه و جلّ گفتارش در
زمينه عادات و رسوم زاد بوم اصلى است .
معلوم نيست چرا
شيوه مناظره كه قديمترين اسلوب حسن اداء مقصود و يكى از بزرگترين طرق سخنگويى و
استادى شمال و غرب ايران بوده تا اين حدّ در زير سبك خراسانى محكوم به زوال شده
است كه جز قسمت كمى در كتب خطّى و مختصرى غير قابل ذكر در ضمن ساير آثار اساتيد
چيزى از آن برجاى نمانده است. بالجمله آنچه معلوم
است خانم پروين از روى فطرت و غريزه خويش بار ديگر اين شيوه پسنديده را در قطعات
جاويد خود احياء كرده است. بارى از قرائت قصايد پروين لذّتى بردم و ديگر بار نغمات
دلفريب ديرينه با گوشم آشنا شد .در خلال اين نغمههاى موزون و شورانگيز كه پرده و
نيم پرده قديم را فرا ياد مىآورد آهنگهاى تازه نيز به گوش رسيد كه دل شكسته و
خاطر افسرده را پس از آن بيانات حكيمانه و تسليتهاى عارفانه به سوى سعى و عمل اميد
حيات اغتنام وقت كسب كمال و هنر همّت و اقدام نيكبختى و فضيلت رهنمايى مىكند:
خواننده در
اين قصايد خود را يكبار در عوالمى رنگارنگ كه به صورت يك عالم مستقلّ درآمده باشد
مىبيند .طرز بيان ناصر خسرو را در تمثيلات سنايى و استغناى حافظ را در فصاحت و
صراحت سعدى مىنگرد .حكيمى عارف و عارفى حكيم و ناصحى پاكسرشت جاى بهجاى در
خودنمايى و جلوهگرى است و عجب آنكه اين همه ساز و برگ و آراستگى و تركيبات مختلف
را چنان در يك كالبد جاى داده و قبلا در ضمير مركّب ساخته است كه گويى اين اشعار
همه در يك ساعت گفته شده است .احساسات متضادّ و احوال و حوادثى كه شاعر را
برانگيخته هيچ وقت طرز و سبك خاصّ او را از اختيارش بيرون نياورده است:
باخبر باش كه
بىمَصلحت و قَصدى آدمى را
نَبرَد ديو به مهمانى
اَژدهاى طمع و
گُرگِ طبيعت را گَر
بِترسى نَتوانى كه بِترسانى
گَر تَوانى بِه دلى
توش و تَوانى دِه كه
مَبادا رسد آن روز كه نتوانى
خون دل چند خورى در
دل سنگ اِى لعل مُشتريهاست براى
گُهرِ كانى
خانم پروين در قطعات خود مهر مادرى و لطافت روح
خويش را از زبان طيور از زبان مادران فقير از زبان بيچارگان بيان مىكند .گاه
مادرى دلسوز و غمگسار است و گاه در اسرار زندگى با ملاّى روم و عطّار و جامى سر
همقدمى دارد:
مُرغك اَندر بيضه
چون گَردد پَديد گويد
اينجا بَس فَراخست و سپيد
عاقبت كان حصنِ
سَخت از هم شكست عالَمى بيند
همه بالا و پَست
گَه پَرَد آزاد در
كُهسارها گَه
چَمد سَرمست در گلزارها 2
ولى بيشتر خود
پروين است كه اينجا به خانهدارى پرداخته است و افكار لطيف و پرشور اوست كه به صد
هزار جلوه بيرون آمده و سزاوار است كه با صد هزار ديده آن را تماشا كنند .
---------------
هنر آنجاست كه از
زبان همهچيز سخن مىگويد چشم و مژگان دام و دانه مور و مار سوزن و پيرهن ديگ و
تاوه خاك و باد مرغ و ماهى صيّاد و مرغ شبنم ابر و باران كرباس و الماس كوه و كاه
بالاخره جماد و نبات و انسان و حيوان و معانى مانند اميد و نوميدى و لطايف و بدايع
ديگر ...و عاقبت خواننده را در عالم الف ليله و كليله و دمنه و عوالم طفوليّت و
جوانى و پيرى و هزاران احوال درونى و برونى سير مىدهد و تسليت مىبخشد .ماكيان
كبوتر گنجشك گربه دزد روباهى كه در كمين ماكيان است جوجههاى مرغ كودك فقير عجوز
مسكين ناتوان گل پژمرده مركب قسمتى از خيالات گوينده بوده و ما را در زير غرفهاى
مىنشاند و با اين اسباب و ابزارها به صد رنگآميزى و افسونگرى اندوهگين مىكند و
متفكّر مىدارد و بهندرت مىخنداند .دائما در فكر است .بيشتر نگران وظايف مادرى
است .وقتيكه از اين انديشهها خسته مىشود به ياد لطف خدا مىافتد و قطعه لطف حقّ
را مردانه مىسرايد و خواننده را با حقايق و افكارى بالاتر آشنا مىسازد و در همان
حال نيز از وظيفه مادرى دست برنمىدارد و باز هم مادرى است نگران:
مادرِ مُوسى چو موسى را
بِه نيل در فکند از گفته ربّ جلیل
خود زِ ساحل كَرد
با حَسرت نگاه گُفت كاى فرزند خرد بىگناه
گَر نيارد ايزدِ پاكت به ياد آب خاكت را دهد ناگه به باد
نفس را مطابق تعبير
عرفا مىشناسد .اهريمن را كه روح آريايى با آن وجود دوزخى كينه ديرينه دارد همهجا
در كمين جان پاك آدمى مىداند .مهر و عاطفت و اشفاق و علم و فضايل اخلاق را طريقه
رستگارى دانسته و تشكيل خانواده مهربان و كودكان نورس و سعادت آرام و بىسر و صدا
را نتيجه حيات مىپندارد . اين ديوان از افكار و خيالات و تعبيرات ديگران خالى
نيست .ممكن است تتبّع خانم پروين با حافظه قوى و ادراك پاك او بر مأخذ و مصدر فلان
تعبير يا تشبيه آگاه نباشد .لكن هر چه هست نتيجه از خود اوست .
خانم پروين به تمام
شرايط شاعرى عمل كرده است .اگر احيانا به قول نظامى عروضى دوازده هزار بيت شعر از
اساتيد حفظ نداشته باشد باز به قدرى كه وى را بتوان با كلمات و اصطلاحات و امثال
متقدّمين تا درجهاى كه ضرورت دارد آشنا خواند آشناست شايد خواننده شوريدهسرى از
ما بپرسد پس اين ديوان درباره عشق كه تنها چاشنى شعر است چه مىگويد آرى نبايد اين
معنى را از ياد برد .زيرا هر چند شاعره مستوره را عزّت نفس و دورباش عصمت و عفاف
رخصت نداده است كه يك قدم در اين راه بردارد امّا باز چون نيك بنگرى صحيفهاى از
عشق تهى نمانده است لكن نه آن عشقى كه در مكتب ليلى و مجنون درس مىدادند عشقى كه
جور يار زردى رخسار جفاى رقيب سوز و گداز فراق و هزاران افسانه ديگر جزو لا ينفكّ
آن مىبود عشقى كه اتّفاقا امروز مفهوم حقيقى خود را از كف داده و جز الفاظى چند
بر زبان مقلّدان مكتب قديم از آن بر جاى نيست .چنين عشق و طريقه مبتذل در اين
ديوان نمىتوانست بوجود آيد زيرا با حقيقتگويى مخالف و با شخصيّت گوينده نيز
مغاير بود .
از اين معنى كه
بگذريم مىرسيم به عشق واقعى آن عشقى كه شعراى بزرگ بدان سر نياز فرود آوردهاند
عشقى كه به حقايق و معنويّات و معقولات وابسته است عشقى كه بنيان آفرينش انسان بر
آن نهاده شده چنين عشقى همان قسم كه گفتيم اساس اين ديوان است .
هنر بزرگ شاعره ما
در همين جاست كه توانسته است اين معنى بزرگ را همهجا در گفتار خود به شكلى جاذب و
اسلوبى لطيف بپروراند و حقيقت عشق را مانند ميوه پاك و منزّهى كه از الياف خشن و
شاخ و برگ بيهوده و مسموم جدا ساخته باشند با صفاى اثير و رخشندگى نور و چاشنى روح
بر سر بازار سخن رواج دهد.
زنان فرهنگ آفرين:
در تاريخ ايران زنان, فرهنگ ساز اکثرا شاعرند.
در واقع محملي که زنان توانسته اند به نحوي مقبول تر خود را نشان بدهند شعر و
شاعري بوده است. البته مسلماً در اين عرصه با محدوديت هاي فراواني رو به رو بوده
اند؛ چنانکه تعدادشان به هيچ وجه قابل قياس با تعداد مردان نيست. شايد اگر زني
وابسته به دربار يا از شاهزادگان و بزرگان قوم بود، مي توانست قد علم کند, و گرنه
راه ديگري براي ابراز وجود, براي زنان وجود نداشته است.
اولين زن شاعرايران,
آتوسا نام دارد. آتوسا همسر داريوش و مادر خشايارشا هخامنشي است(به روايت تاريخ)
تقريبا تا قرن چهارم هجري ديگر خبري از زنان شاعر نيست البته اين غيبت در مورد
مردها هم صدق مي کند و تعداد مردان شاعر نيز تا قرن چهارم بسيار انگشت شمار است در
قرن چهارم بانويي به نام رابعه1 ظهور مي کند که غزلسرا بوده است.
پس از رابعه , منيژه
يا ماه خاتون گنجه اي مشهور به «مه ستي گنجوي»2 بر مي خوريم که
در قرن ششم مي زيسته و هم عصر «سلطان سنجر سلجوقي» بوده است او موسيقي مي دانسته و
چنگ مي نواخته و شعر مي گفته و صداي خوشي داشته است. او زبان نرم و بافت کلام
رنگين و عطر آميزش حاکي از روحية ملايم و طبع شور انگيز شاعرانة است و بيان
اندوهناکش , نمايانگر رنجي است که زن ايراني در طول تاريخ بر دوش کشيده است.
شبها که به ناز با تو
خفتم همه رفت درها که به نوک مژه سفتم همه رفت
آرام دل و مونس
جانم بودي رفتي و هر
آنچه با تو گفتم همه رفت
از شاعران قرن هفتم
پادشاه خاتون را که شاعر و خوش نويس بوده است را مي توان نام برد.
ديگر شاعراني که در
قرن ششم و هفتم مي زيسته اند عبارتند از: عايشه سمرقندي, فاطمه خراساني, دختر
کاشغري, فاضله سمرقندي, دختر سجستانيه, عايشه مقربه, دختر خطيب گنجه اي و کوکب
شيرازي.
در قرن هشتم جهان ملک
خاتون, دختر مسعود شاه اينجو مي زيسته که هم عصر حافظ جاويدان بوده و غزلهايش,
نشان ترديد ناپذيري از توجه به او به غزل حافظ لسان الغيب دارد. در مواردي, جهان
ملک خاتون و حافظ غزلهاي يکديگر را پاسخ گفته اند و در مواردي جهان,به
استقبال حافظ رفته و اشعاري نغز و شورانگيز سروده است. اشعار جهان, بيانگر
آرزومندي و اشتياق و نيز درد و رنج از مصائب زندگي زن در طول روزگاران بوده است.
ناديده مثل رويت اي
نور ديده ديده با ما چرا به کينه اي يار برگزيده
هر بد که گفت دشمن در
شان من شنيدي يارب که مدعي را باد از زبان بريده
در مسير تاريخ, نام
زنان شاعر ديگري به چشم مي خورد که اشعاري پر شور از آنها باقي مانده است. يکي از
آنها نيز طاهره قرة العين3 است.
در قرن نهم دو شاعر
زن معروف حضور دارند بيجه منجمه و جميله اصفهاني که گفته اند بيجه با جامي مطايبه
و مناظره داشته است و جميله اصفهاني که در زمان شاه عباس شعرهايش را در قهوه خانه
ها مي خوانده است.
از شاعران قرن دهم مي
توان دختر شاعر معروف آن زمان, هلالي استر آبادي را نام برد. اين زن با انکا اشعار
بسيار زيبايي دارد نامش مشخص نيست و در تاريخ نيامده است. و جهان صفوي و حيات خانم
همسران شاه اسماعيل اول و خديجه سلطان داغستاني هم عصر صفويان بوده اند.
مستوره کردستاني4 شاعر دوره قاجاريه که بينش او از چهار ديواري خانه
تجاوز کرده و به مسائل اجتماعي نيز توجه نموده است.
در قرن
سيزدهم رشحه مي زيسته است. از شاعران معروف زن
معاصر نيز مي توان پروين اعتصامي, فروغ فرخزاد و سيمين بهبهاني و غيره ...که از
معروف ترين و شناخته شده ترين شاعران زن است نام برد.



